آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

پاک کردن نخودفرنگی

وقتی نخود فرنگی خریده بودم  یک دفعه خانمی بهشون حمله ور شدم و من گفتم وای حالا دیگه نمیشه نخود فرنگی ها رو پاک کرد ولی برخلاف فکر من خانمی حسابی کمک حال مامان شد ( در ضمن خودش هم عاشق نخود فرنگی خوردن هست  و در واقع دست رنج خودشه)  این هم مدارک چه نگاه با دقتی   ...
29 تير 1393

رنگ انگشتی

از زمستون به آیلایی قول داده بودم تا براش رنگ انگشتی بخرم و قبل از من خاله حسنا براش آورده بود اما به خاطر اینکه مبادا سرما بخوره بابایی نگه داشته بود تا این که چند روز پیش گفتم آیلا آماده شو تا بری تو حموم با ارنگ انگشتی هایت بازی کنی که اولش می خواست محل اختفای رنگها را بدونه بعد هم حسابی کیف کرد این هم مثلا نقاشی های بند انگشتی اوه چه با ناز و ادا  در حال معرفی آثارش خیلی جدی  دست به سینه هم ایستاده  ...
16 تير 1393

تولد الوین کوچولو

قبل ماه رمضون تولد الوین کوچولو بود در بدو ورود آیلا با دیدن اون همه جمعیت شوکه شده بود و خیلی آرام کنار عمه سارا نشسته بود اما کم کم با اومدن المان کمی یخش بازش و در آخر مراسم هم راضی به برگشتن نبود این عکسها قبل از رفتن به تولد     مثلا فیگور گرفته هنوز مدل مورد نظرش رو نتونسته پیدا کنه گیره های سر که دیده می شه هنوز نیم ساعت نبود که رسیده بودیم کنده شد   بالاخره این دخملی ما هم خنده به لباش اومد شادان از داشتن شمع فشفشه ای از نگار جون می خواد به سر و دستش برف شادی بریزه چه با دقت هم به برف شادی نگاه می کنه ...
16 تير 1393

سفر خرداد 93(2)

نمک آبرود با دقت در حال تماشای دو تا ماشین کنترل از راه دور بود . ( بالا چشم هم آثار پشه خان هم مشاهده می شود) کنار حوض در نمک آبرود  دخملی من یک دخملی ناز دیگه رو که شیرین بود داره نازش می کنه ولی خانم کوچولو نمی تونست اسمش رو بما بگه خیلی آرام و با خنده بر لب رو پله ها نشسته بود. آیلا هم خیلی ازش خوشش اومده بود به به بالای درخت . ولی فکر کنم خیلی کار خوبی نباشه ارتفاعات بسیار زیبای دو هزار در ارتفاعات دوهزار که آیلایی تازه از خواب بیدار شده کم کم حالش جا اومده و عمه سارا براش هندونه قاچ می کنه ...
4 تير 1393

سفر به شمال خرداد 93(1)

تو تعطبلات خرداد سفر چند روزه به شمال داشیم هرچند کوتاه ولی باز تنوعی بود و شارژ روحیه گردنه حیران آیلا به دنبال جمع کردن سنگ گردنه مه آلود حیران که در عرض 20 دقيقه مه همه جا رو گرفت     آب هم می خوریم با دادا هم صحبت می کنیم پدر و دختر در گردنه حیران مه کم کم در حال بلند شدن در حال خوردن صبحانه در جنگلهای اطراف گیسوم. در حال نگاه کردن به گاها که مبادا بیان و صبحانه خانمی را نوش جان کنند ( عمه سارا گفته بود سریع صبحانه ات را بخور تا گاوها نیومدند) در حال جمع کردن سنگها این بار برخورد آیلا با دریا بهتر بود و قبلا که حاضر نبود حتی پاهاش به شن ها بخوره کم کم دوس...
1 تير 1393
1